روز برفی

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ مهر ،۱۳٩۱ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات ()

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و
 
پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند
 
است؟ خدمتکار گفت: ۵٠ سنت پسرک پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در
 
آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و
 
 عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت پسر
 
دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب
 
 را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به
 
صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه
 
روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود ...
 
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩۱ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات ()

تنها ، بی همزبان ، خسته و یک سکوت بی پایان ...
در آغوش تنهایی ، آرام اما از درون نا آرام ...
میخوانم همراه با سکوت ترانه دلتنگی را ...
میدانم که کسی صدای مرا نمیشنود ، اما چاره نیست باید سکوت این لحظه ها را با فریادی بی صدا شکست !
همدلی نیست اینجا که با دل همنشین شود ، همدردی نیست که با قلبم همدرد شود ، همنفسی نیست که به عشقش نفس بکشم !
سکوت ، سکوتی در اعماق یک قلب بی طاقت ، مثل این دلشکسته که به امید طلوعی دوباره ، امشب را تا سحر بیدار نشسته !
دیگر صدای تیک تیک ساعت نیز بیصداست ، زمان همچنان میگذرد اما خیلی کند!
انگار عاشق این لحظه هاست ، با ما نامهربان است ، دوست دارد لحظه های تنهایی را !
خواستم همزبانم دل تنهایم باشد ، انگار که این دل نیز در حسرت روزهای عاشقیست!
و تنها سکوت در فضای دلگیر خانه ، حس میکنم بیشتر از هر زمان بی کسی را!
قطره ای اشک در چشمانم حلقه زد ، بغض گلویم شکست ، و اینبار چند لحظه ای سکوت با صدای گریه هایم شکست .....
اشکهایم تمام شد ، دوباره آرام شدم ، سکوت آمد و دوباره آن لحظه ی تلخ تکرار.............

ادامه در پست بعدی.

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ،۱۳٩۱ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات ()

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .

پیرمرد از دختر پرسید :

 غمگینی؟

نه .

 مطمئنی ؟

 نه .

 چرا گریه می کنی ؟

 دوستام منو دوست ندارن .

 چرا ؟

 چون قشنگ نیستم .

 قبلا اینو به تو گفتن ؟

 نه .

 ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم      

راست می گی ؟

 از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

نوشته شده در جمعه ۱٤ مهر ،۱۳٩۱ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات ()

می گفت : تنهام...خیلی خیلی تنهام...گفتم می شه بگی کی تنها نیست؟ گفت : خیلیا! کسایی که خواهر و برادری دارن..رفیق شفیقی دارن...ولی من خیلی تنهام...گفتم ببین : نمی خوام از در نصیحت و حرفای ظاهرا عاقلانه و... وارد بشم...اما چیزی که واقعیت هست اینه که: آدمیزاد تنهاست ...حتی با 10 تا خواهر و برادر..کلی دوست و رفیق...چون تنهایی در درون ما آدماست... از روزی که از بهشت اخراج شدیم و پامون رو روی این زمین گرد گذاشتیم ، وارد کویر دنیا شدیم....همه امون تنها شدیم...اصلا اگه احساس تنهایی نکنیم که خدا رو بنده نیستیم! گفت : دلم می گیره وقتی فکر می کنم هیشکی دورو برم نیست...وقتی می بینم 4تا رفیقیم که دو رو برمن واسه این هستن که پول دارم و براشون خرج می کنم...واسه موقعیت کاریم هستن...هیچکدوم برای خودم نیستن...اگه من این کار و موقعیت اجتماعی و نداشتم هیچکدوم دور و برم نبودن! گفتم از کجا می دونی؟ شاید اگه این کار و پول و نداشتی دوستای صمیمی تر و بهتری دورت جمع می شدن! همونایی که فقط واسه خود آدم جلو میان...نه بخاطر موقعیتهای هر شخص...یه کمی تو فکر رفت....گفت :آخه می دونی چیه؟ مامانمم حرفام و نمی فهمه ! متوجه نیست چی می گم! گفتم مامانت دوستت داره؟ گفت :آره دوستم داره...گفتم همین یعنی خالصترین احساس دنیا! چی دیگه می خوای ؟ گفت : نمی دونم ولی من تنهام.......سوالمتفکر

نوشته شده در یکشنبه ٩ مهر ،۱۳٩۱ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات ()

مدرسه

بوی پاییز و قدم های خزان                         شور و غوغایی فکند در شهرمان

باز هم درس و کلاس و مدرسه                      زنگ املا و حساب و هندسه

صبح ها از خواب ناز برخاستن                          از کژی و بی خیالی کاستن

کودکان با کفش و کیف رنگ رنگ                     بـا قلم با دفتری خوب و قشنگ

بـا دلی سرشـار از شور و شعف                      جست و خیزی می کنند از هر طرف

مدرسه دنیای رویاهایشان                           نمره ی بیست حساب در یادشان

زنگ تفریح و دویدن در حیاط                        در کنار کودکانی با نشاط

بی خبر از رنج های زندگی                        شادمان از شور و از بالندگی

این دویدن ، دل تپیدن ، یاد باد                   مشق شب ، املا نوشتن ، یاد باد

آن معلّم همچو مادر مهربان                      لحظه ای غافل نشد از درس شان

روزهای امتحان و دلهره                           مبصری کردن تمامش خاطره

قلب هایی پاک از جنس بلور                      شعرهایی ناب و لبریز از سرور

دیدن این کودکان بی ریا                           یادم آرد خاطراتی با صفا

تا که بینم شور و شوق کودکان                   لحظه ای غافل شوم از این زمان

یادم آید روزگار کودکی                           آن طراوت در بهار کودکی

یاد باد آن سادگی ها یاد باد                       آن صفا و سرخوشی ها یاد باد

یاد بادش مدرسه رفتن به ذوق                    خواندن هر کلمه ای با شور و شوق

درس « بابا آب » من دارم به یاد                   آن نوا و زیر و بم ها یاد یاد

آن ترنّم های خوب و دلنشین                     خوانده می شد با نوایی آتشین

تا که چشم بر هم زدیم در زندگی                 سال ها بگذشت در پژمردگی

کودکی ها دور شد از جمع  ما                    ما هنوز در حسرت آن روزها

کاش می شد تا بگویم اندکی                      دل شده تنگ از برای کودکی

.

نوشته شده در شنبه ۱ مهر ،۱۳٩۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات ()

 

 

آسمان سیاه سیاه بود. هوا هم خیلی سرد شده بود. دندانهایم به شدن داشتند به هم می خوردند و پوست کف دستم چروک برداشته بود. پوست پشت دستم سوزن سوزن می شد و اصلا نمی توانستم انگشتهایم را خم کنم.

برف به شدت هر چه تمام تر می بارید و روی برفهای یخ بسته دیشب می نشست. ترافیک سنگین شهر را تسخیر می کرد. تا چشم کار می کرد ماسین ها توی صف های نامنظم پشت سر هم ایستاده بودند  و  از بوق زدن خسته به نظر می رسیدند.

نیم ساعتی می شد که بدون چتر کنار خیابان منتظر اتوبوس ایستاده بودم اما صف طول و دراز ماشین ها حرکت نمی کرد تا اجازه آمدن به اتوبوسی را بدهد.

انگشتهای سرخ شده ام را به سختی چند بار باز و بسته کردم، نزدیک دهانم بردم و ها کردم ، بخاری غلیظ جلوی صورت برای چند ثانیه جمع شد. راه افتادم.

باید از توی کوچه های اطراف راهی برای بیرون رفتن از میان این همه ماشین پیدا می کردم. تمام کف خیابان ها و کوچه ها  یخ بسته بود و همین سرعت راه رفتنم را خیلی کند می کرد، برای رسیدن به خانه عجله داشتم، شاید برای فرار از سرما و شاید برای بازگشتن به تنهایی ام.

دو سه بار نزدیک بود لیز بخورم ، که خودم را نگه داشتم به کنار دیوارهایی که آنها هم یخ زده به نظر می رسیدند. کوچه ها را یکی بعد از دیگری بدون اینکه بدانم به کجا می رسند رد می کردم تا شاید راهی به یکی از خیابان های خلوت پیدا کنم.

آدم های اطرافم هم هر کدام با پالتو ها و بارانی ها و کاپشن های ضخیم و رنگارنگشان و بعضی هایشان هم با چترهای کوچک و بزرگ روی سرشان در حالی که بخارهای غلیظی جلوی دهانشان را می گرفت با احتیاط از کنارم می گذشتند.

به نزدیکی پارک رسیده بودم. به سرم زد اگر از وسط پارک میان بر بزنم راهم خیلی کوتاه تر می شود، دیگر بی خیال ماشین و خیابان خلوت شده بودم، باید پیاده می رفتم. به ماشین ها هیچ امیدی نبود تا از این ترافیکی که همه شهر را فراگرفته بود حالا حالاها خلاص شوند.

درختهای پارک توی این موقع از سال لخت تر و بد ترکیب تر از همیشه به نظر می رسیدند. روی نیمکتهای سیمانی پارک برفی سنگین نشسته بود و اثری هم از سبزی یا قهوه ای بودن چمن های آن  دیده نمی شد. همه چیز سفید سفید بود. سفید و یخ زده با یک هارمونی رنگ یک دست. از آنها که همه چاله چوله ها و عیبها و زشتی ها را به یکباره مخفی می کند شاید هم از عمد لاپوشانیشان می کند.

کلاغ هایی که بالای بعضی از سپیدارها بودند از زور سرما صدایشان هم در نمی آمد. البته آنهایی که می فهمیدند سرما چیست و شعور این چیزها را داشتند و گرنه بعضی هایشان که معلوم بود از احساس بویی نبرده اند، همین جوز غار غار می کردند.

بالاخره لیز خوردم و کنار یکی از درختهای کاج از پشت روی زمین ولو شدم، پایم محکم روی تنه کاج کوبیده شد و کپه ای برف از وسط شاخ و برگهایش روی سرم آوار.

صورتم بدجوری از سوزش سرمای برفها می سوخت، قرمزی پست صورتم را احساس می کردم. داشتم برفها را از روی صورتم کنار می زدم که دستهای یخ کرده ام با نرمی یک دستکش سیاه یکی شد.

زن جوانی با چتر بالای سرم ایستاده بود و با دستکشهای نرم و سیاهش دستم را گرفته بود و می خواست از روی زمین بلندم کند. کمی ازبرفها که زیرم له شده بودند داشتند آب می شدند و تمامی پشتم را خیس می کردند. لرزم گرفته بود و باز دندانهایم داشتند به هم می خوردند.

سرم را که بالا تر آوردم دو تا شیشه سیاه عینک به من زل زده بودند.

-     چرا اینقدر تند تند راه می روید، توی این سرما که زمین هم یخ بسته خوب باید بیشتر مراقب راه رفتن تان باشید و گرنه خدای نکرده مثل حالا می خورید زمین و دست و پایتان می شکند، راستی حالا چی ....

همین طور پشت سر هم داشت حرف می زد. سئوال هم می پرسید که من با تکان دادن سر بدون اینکه بدانم چه می گوید جوابش را می دادم، بوق ماشین های توی خیابان اثری از حرفهایش توی گوش من و پارک باقی نمی گذاشت.

هنوز دستهای سرخ شده ام  و برفهایی که کم کم داشتند میان انگشتهایم آب می شدند میان انگشتهای باریک و قلمی اش که پشت کرک های نرم و لطیف دستکش سیاه قایم شده بودند ، جا مانده بود و من لنگ لنگان همراه او داشتم به طرفی از پارک که یادم نمی آمد از آن گذشته بودم یا باید از آن طرف می رفتم در حال حرکت بودم.

یک ریز حرف می زد اما من حتی یک کلمه از حرفهایش را هم نمی شنیدم. بوق ماشین ها حتی نمی گذاشت صدای همان کلاغ های بی احساس نوک سپیدارها به گوش گنجشکهای کز کرده روی شاخه های پایین تر برسد.

دیگر هیچ عجله ای برای رفتن به خانه نداشتم. دستهایم داشتند کم کم گرم  می شدند.

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط حمید رضا نظرات ()


Design By : Pichak